مرتبط با :
با ابراز شرمندگی به مرحوم شل سیلور استاین عزیز و با تشکر از آبجی(3)!!! که اینو برام میل کرد
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .
زمان
میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد
شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای
خالی شده بود نیز بیشتر .
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت : پدر شما چرا جای خالی ندارید ؟
پدر
گفت : عزیزم جالی خالی نه ، قطعه گمشده . هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده
دارد من هم داشتم ، مادرت قطعه گم شده ی من بود . با پیدا کردن او تکمیل
شدم . یک دایره کامل .
پسر
از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد . رفت و رفت تا به
یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای
خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود .
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود .
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید ، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید ؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت : من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره
- من
اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که
یک مربع قرمز آمد . قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را
به زور داخل فضای خالی او کردم ، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل
فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی ، به هم نمیخوردیم .
اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم
دایره
که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا
دهد اما نشد ، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد .
حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود
ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
رفت
و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد . بخت به او رو
کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود . قطعه
گمشده به او گفت : من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم .
قطعه
ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت . دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی
شد ( لاغر شد) . و توانست از گودال بیرون بیاید . دلش شور میزد که نکند
اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد . دنبال او به هر سو رفت . تا اینکه
بالاخره او را پیدا کرد . کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد .
|