روزی مزرعه دار تله موشی برای گرفتن موش مزرعه خرید. موش وقتی تله را دید ترس تمام وجودش را فرا گرفت و در حاتلیکه فریاد می زد" تله موش، تله موش،تله موش تو خونست" به حیاط دوید. کمی که رفت خانوم مرغه رو دید و موضوع رو به اون گفت اما خانوم مرغه قدقدی کرد و گفت"آقا موشه این موضوع به من هیچ ربطی نداره و تو باید نگرانه این مساله باشی" موش موضوع رو به گاو هم گفت اما گاو فقط همدردی کرد و گفت"واقعا متاسفم آقا موشه اما اما از دست من کاری برنمیاد ولی مطمئن باش که تو رو فراموش نمی کنم" و بعد گوسفند هم گفت"آقا موشه تله موش فقط تو رو تهدید می کنه و برایه ما خطری نداره"

موش غمگین و ناراحت به لونش رفت.شب همه با صدایه تلق تله موش از خواب پریدن! همسر کشاورز رفت تا موش رو بکشه اما دید که یه مار تو تله افتاده و اون مار نیشش زد.کشاورز همسرش رو به بیمارستان برد وقتی برگشتند کشاورز خواست برایه همسرش سوپ جوجه درست کنه پس خانوم مرغه رو کشت!

همسر کشاورز هنوز بیمار بود و دوستان و فامیلایه کشاورز به دیدن همسرش اومدن و کشاورز برایه تهیه ی غذایه اونا گوسفند رو هم کشت! چند روز بعد همسر کشاورز مرد و کشاورز برایه تهیه ی نهار واسه مهمونا گاو رو هم کشت!


هر هفته یه داستان کوتاه براتون می نویسم.البته اینا رو از مجموعه داستان های غیرعاشقانه براتون تایپ می کنم.حتما با نظراتتون منو تشویق کنین